باران
تارهای بی کوک و
کمان ِ باد ِ ول انگار
باران را
گو بی آهنگ ببار!
غبار آلوده،از جهان
تصویری باژگونه در آب گینه ی بی قرار
باران را
گو بی مقصود ببار!
لبخند ِ بی صدای صد هزار حباب
در فرار
باران را
گو به ریشخند ببار!
#
چون تارها کشیده و کمان کش ِ باد آزموده تر می شود
ونجوای بی کوک به ملال انجامد،
باران را رها کن و
خاک را بگذار
تا با همه گلویش
سبز بخواند
باران را اکنون
گو بازی گوشانه ببار!
شب،آنچنان زلال ، که می شد ستاره چید!
دستم به هر ستاره که می خواست می رسید!
نه از فراز بام،
که از پای بوته ها
می شد ترا در آینه ی هر ستاره دید!
شب،آنچنان زلال ، که می شد ستاره چید!
دستم به هر ستاره که می خواست می رسید!
نه از فراز بام،
که از پای بوته ها
می شد ترا در آینه ی هر ستاره دید!
تو ای سپرده دلم را به دست ویرانی!
همین توئی تو،که-شاید-
دو قطره ،پنهانی
- شبی که با تو در افتد غم پشیمانی-
سرشک تلخی در مرگ من می افشانی!
توئی!
همین تو،
که می آوری به یاد مرا!.
_______________________________________________________________________________
مگر این خورشید
تا غروب تو غریبه افتاده
که هنوز
بر مدار همیشه می چرخد
اگر افق صدایت را می شنید
اگر افق صدایم را می شنید
اگر افق صداهایمان را
مثل اینکه افق هنوز
بامداد را ندیده است
برای بودن می رنجم
برای نبودن می رنجم
برای نبودن عشق بامدادی می رنجم
طلوع فردا
غروب نفرت است
وعده ی ما
بامداد
شب ها ، که سکوت است و سکوت است و سیاهی
آوای تو می خوانَدَم از لایتناهی.
آوای تو می آرَدَم از شوق به پرواز
شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
امواج نوای تو،به من می رسد از دور
دریائی و من تشنه ی مهر تو ،چو ماهی
ون شعله که با هر نَفَسم می جهد از جان
خوش می دهد از گرمی این شوق ،گواهی
دیدار تو گر صبحِ ابد هم دهدم دست
من سر خوشم از لذت این چشم به راهی
ای عشق تو دارم و دارای جهانم
همواره توئی ،هر چه تو گویی و تو خواهی
شب ها ، که سکوت است و سکوت است و سیاهی
آوای تو می خوانَدَم از لایتناهی.
آوای تو می آرَدَم از شوق به پرواز
شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
امواج نوای تو،به من می رسد از دور
دریائی و من تشنه ی مهر تو ،چو ماهی
ون شعله که با هر نَفَسم می جهد از جان
خوش می دهد از گرمی این شوق ،گواهی
دیدار تو گر صبحِ ابد هم دهدم دست
من سر خوشم از لذت این چشم به راهی
ای عشق تو دارم و دارای جهانم
همواره توئی ،هر چه تو گویی و تو خواهی
در آستانه ی در
به روح باران می ماندی،
ای طراوت محض!
شکوه رحمت مطلق ز چهره ات می تافت
به خنده گفتی:
-«
تنها نبینمت!»گفتم:
-«
غم تو مانده و شب های بی کران با من»!؟*****
ستاره ای ناگاه
تمام شب را یک لحظه نور باران کرد.
و در سیاهی سیّال آسمان گم شد.
تو خیره ماندی ، بر این طلوع نا فرجام
هزار پرسش،در چشم روشن تو شکفت
به طعنه گفتم:
-در این غروب،رازی هست:
به جرم آنکه نگاه از تو بر نداشته ام،
ستاره ها ننشینند مهربان با من!
نشستی آنگه،شیرین و مهربان،گفتی:
-چرا ،زمین ِ بخیل،
نمی تواند دید
ترا گذاشته یکروز آسمان با من!؟
سحر دیدم: درخت ارغوانی
کشیده سر به بام خسته جانی!
به گوش ارغوان آهسته گفتم:
بهارت خوش،که فکر دیگرانی
«
همه زمانه دگر گشته است»نه آفتاب حقیقت،
نه پرتو ایمان
فروغ راستی از خاک بر بسته است
و آدمی-افسوس-
به جای آنکه دلی را ز خاک بردارد
به قتل ماه کمر بسته است!
گلبانگ
نور،اینک نور، در رگهای من جاری است
آه اگر فرادم از این خانه تا کوی و گذر می رفت
بانگ بر می داشتم:
ای خفتگان ،هنگام بیداری است!
انکار عشق را
چنین که به سرسختی پا سفتکردهای
دشنه یی مگر به آستین اندر
نهان کرده باشی.-
که عاشق
اعتراف را چنان به فریاد آمد
که وجودش همه
بانگی شد.