گفتند:
«
نمی خواهیمنمی خواهیم
که بمیریم!»
گفتند:
«-
دشمن اید!دشمن اید!
خلقان را دشمن اید!»
چه ساده
چه به ساده گی گفتند
ایشان را
چه ساده
چه به سادگی
کشتند!
و مرگِ ایشان
چندان موهِن بود و ارزان بود
که تلاش ِ از پیِ زیستن
به رنج بارتر گونه یی
ابلهانه نمود»
سفری دشوار و تلخ
از دهلیزهای خم اندر خم
پیچ اندر پیچ
از پی ِ هیچ:
نخواستند که بمیرند
یا از آن پیش تر که مرده باشند.
بار خفّتی
بر دوش
برده باشند
لاجرم گفتند:
«-
نمی خواهیمنمی خواهیم
که بمیریم»
و این خود
ورد گونه یی بود
پنداری
که اسبانی
ناگاهان به تک
از گردنه هایِ گردناک ِ صعب
با جلگه فرود آمدند
و بر گُرده ی ایشان
مردانی
با تیغ ها
برآهیخته
ایشان را
تا در خود باز نگریستند
جز باد
هیچ
به کف اندر
نبود-
جز باد و به جز خون ِ خویشتن،
چرا که نمی خواستند
نمی خواستند
نمی خواستند
که بمیرند